تبليغاتX
تا بي نهايت


تا بي نهايت

در قلب خود بنویسید ، هر روز بهترین روز سال است

معولاً خيلي از ماها وقتي مريض ميشيم، ناراحت ميشيم و صبرمون رو از دست ميديم و حتي
گاهي هم از خدا بخاطر بيمار کردنمون شکايت مي کنيم!
اما اگه اين حديث زيبا رو بدونيم يه کم فکرمون باز ميشه و درجه ي صبر و تحمل مون بالا ميره و
مي فهميم خداي مهربون، تموم کارهاش حکيمانه و از روي حساب و کتابه:


 

امام رضا-ع مي فرمايد:
بيماري براي مؤمن، رحمت و موجب پاک شدن است و براي کافر، عذاب و لعنت است،
و بيماري از مؤمن زائل نمي شود تا اينکه گناهي بر گردن او نماند.

نوشته شده در هفتم آبان 1388ساعت 15:12 توسط لي لي| |

 

هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.

 

تخمین زده شده که 93% از مردم این متن را برای دیگران ارسال نخواهند کرد، زیرا آنها تنها به خود می اندیشند، ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشید، این پیام را برای دیگران ارسال نمایید، من جزء آن 7% بودم، همچنین به یاد داشته باشید که من همیشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما سهیم شوم.


نوشته شده در پنجم آبان 1388ساعت 18:30 توسط لي لي| |


امام رضا علیه السلام فرمود:

پنج صفت است كه در هر كس نباشد امید چیزى از دنیا و آخرت به او نداشته باشید:

ـ كسى كه در نهادش اعتماد نبینى

ـ كسى كه در سرشتـش كرم نیابـى

ـ كسـى كه در آفرینشـش استـوارى نبینى

ـ كسى كه در نفسش نجابت نیابى

ـ كسى كه از خدایش بیمناك نباشد.

 

                              

نوشته شده در چهارم آبان 1388ساعت 16:37 توسط لي لي| |

نوشته شده در بیست و هشتم مهر 1388ساعت 18:25 توسط لي لي| |

مردي به استخدام يك شركت بزرگ چندمليتي درآمد.

در اولين روز كار خود، با كافه تريا تماس گرفت و گفت:

" يك فنجان قهوه براي من بياوريد."
صدايي از آن طرف پاسخ داد:

" شماره داخلي را اشتباه گرفته اي. مي داني تو با كي داري حرف مي زني ؟"
كارمند تازه وارد گفت: " نه "
صداي آن طرف گفت:

"من مدير اجرايي شركت هستم، احمق"
مرد تازه وارد با لحني حق به جانب گفت:

" و تو ميداني با كي حرف ميزني بي چاره."
مدير اجرايي گفت: " نه "
كارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سريع گوشي را گذاشت.

نوشته شده در بیست و هشتم مهر 1388ساعت 17:41 توسط لي لي| |

 

نیایشی زیبا از"جک ریمر"یکی از نویسندگان معاصر

خداونداما نمی توانیـم به درگاه تـو دعا کـنیم تا جنگ را پایان بخشی،زیرامی دانیـم دنیا را به ایـن شکـل آفـریده ای و انسان خود قادر است جادۀ  صلح را هموار کند."

"خداوندا ما نمی توانیم دعا کنیم قحطی و گرسنگی را از بیـن ببـری،زیرا مـنابعی به ما عـطا کرده ای که در صـورت استفادۀ عاقلانه از آن می تواند تمام دنیا را تغذیه کند."

"خداوندا ما نمی توانیم دعا کنیم تبعیض نژادی را ریشه کن کنی، زیرا به ما دیدۀ بصیرت داده ای تا بتوانیم خوبی ها ی تمام انسانها را ببینیم."

"خداوندا ما نمی توانیم به درگاهت دعا کنیم به ناامیدی هایمان پایان بخشی،زیراتوانایی از بین بردن نابسامانی ها را به ما عطاکرده ای." 

"خداوندا ما نمی توانیم دعاکنیم بیماری را ریشه کن کنی،زیرابه ماقدرت تفکر داده ای تابه وسیلۀ آن راه علاج بیماریها راکشف کنیم."

بنابراین به درگاهـت دعا خواهـیم کرد،به ما شـهامـت،قـدرت،اراده،آگاهی ،عـزمی راسـخ،صبـر،ایـمان وتاب تحمـل سخـتی ها را عطا کنی تا دیگـرلازم نباشـد بگوییـم،خدایا ما را به آرزوهایمان بـرسـان...

نوشته شده در چهارم خرداد 1388ساعت 14:17 توسط لي لي| |


 روزي دو مرد عازم ماهيگيري شدند، يكي از آنها، ماهيگيري بسيار كاركشته و متبحر بود و ديگري سررشته اي از اين كار نداشت. هر بار كه ماهيگير كاركشته ماهي بزرگي را صيد مي كرد، بلافاصله آن را در يك ظرف پر از يخ مي انداخت تا تر و تازه بماند و فاسد نشود. اما هر بار كه ماهيگير بي تجربه يك ماهي بزرگ صيد مي كرد، دوباره آن را به آب مي انداخت.

ماهيگير متبحر تا هنگام شب شاهد اين ماجرا بود، از اين كه مي ديد دوستش تمام مدت وقتش را تلف مي كند سرانجام كاسه صبرش لبريز شد و پرسيد: چرا هر چي ماهي بزرگ صيد مي كني دوباره توي آب مي اندازي؟

ماهيگير بي تجربه جواب داد: خوب معلومه، براي اينكه من فقط يه تابه كوچك دارم!

   

 

گاهي اوقات، ما نيز مثل اين ماهيگير نقشه هاي بزرگ، روياهاي بزرگ، مشاغل بزرگ و فرصت هاي بزرگي را كه خداوند در اختيارمان قرار مي دهد باز پس مي دهيم. زيرا ايمانمان بسيار كم است. ما آن ماهيگير را به تمسخر مي گيريم، زيرا او نمي داند تنها چيزي كه احتياج دارد تهيه يك تابه بزرگ تر است. با اين همه، آيا مي دانيد خودمان تا چه اندازه آمادگي داريم كه ايمانمان را گسترده كنيم؟ فراموش نكنيد كه:

خداوند هرگز نعمتي به شما نمي بخشد كه نتوانيد از عهده اداره آن برآييد



نوشته شده در سوم خرداد 1388ساعت 15:25 توسط لي لي| |

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.

تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .

پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد : 

پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .

من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.

من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .

دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .

4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .

پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟

پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .

نوشته شده در بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 15:18 توسط لي لي| |

 

 

از قدرت و زیبایی جوانیت لذت ببر، و یادت باشه قدر این زیبایی و جوونی رو نمی دونی تا زمانیکه رنگ ببازه اما باور کن 20 سال دیگه وقتی به عکسات نگاه می کنی می بینی چقدر امکانات زیادی در اختیارت داشتی و چقدر چهره ی زیبایی داشتی...اینو الان متوجه نیستی...


دل نگران آینده نباش...نگران نگرانی اونایی باش که به فکر مشکلاتی هستند که حل کردنش واسه تو مثل آب خوردنه...مشکلات واقعی زندگیت چیزهایی هستند که هرگز به خاطرِ نگرانت خطور نمی کنه...مثل مشکلاتی که در یک روز معمولی هفته در یک ساعت معمولی روز، تو رو به خودت می پیچونه...

هر روز حداقل دست به کاری بزن که از انجام دادنش می ترسی...آواز بخون...

با احساسات مردم با بی احنیاتی برخورد نکن...و با کسانی که اینطور با تو برخورد می کنن اعتنا نکن...

راحت باش و وقت خودت رو با حسادت تلف نکن...گاهی انسان پیشه و گاهی عقب تر از دیگران...این یه قاعده است...و در انتهای راه به خودت ایمان داشته باش!


تعریفهایی که ازت می شه به یاد داشته باش...و اهنت هارو فراموش کن...و اگه در این مورد موفق شدی به منم یاد بده...

محبت ها و دلداگی ها رو حفظ کن و عملکرد حساب بانکیتو بریز دور...

سعی کن اگه نمی دونی با زندگیت چه کار کنی احساس گناه به خودت راه نده...

خیلی هارو می شناختم که در 20 سالگی نمی دونستند و خیلی ها حتی در 40 سالگی هم نمی دونند...

 

نوشته شده در بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 18:32 توسط لي لي| |

وکیل خسیس 

مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند. 

   

مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید. نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟ 

   

وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی‌اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی‌کرد؟ 

   

مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمی‌دانستم. خیلی تسلیت می‌گویم.  

   

وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمی‌تواند کار کند و زن و 5 بچه دارد و سالهاست که خانه نشین است و نمی‌تواند از پس مخارج زندگیش برآید؟ 

   

مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه . نمی‌دانستم. چه گرفتاری بزرگی ... 

   

وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینه‌های درمانش قرار دارد؟  

     

مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمی‌دانستم اینهمه گرفتاری دارید ... 

   

وکیل: خوب. حالا وقتی من به اینها یک ریال کمک نکرده‌ام شما چطور انتظار دارید به خیریه شما کمک کنم؟
نوشته شده در بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 14:37 توسط لي لي| |


:قالبساز: :بهاربیست:

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس